پوریا پوریا ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

پوریا پسر مهربون من

جمعه 17/9/91

گل پسری من سلام  عزیز دلم این روزا سرما خوردی و حسابی سرفه می کنی و مامان از این لحاظ خیلی ناراحته دیروز بردمت دکتر ولی گفت چیز خاصی نیست هیچ عفونتی هم نداره گلوت. امیدوارم هرچه زودتر خوب خوب شی و سرفه ها دست از سرت بردارن  خدای مهربونم یه کاری کن گل پسری زود زود سرفه هاش قطع شه  حالا سراغ خاطرات خوب بریم جمعه شب رفته بودیم خونه عمو افشین اینم عکساش ... این عکس خونه مامانی که وقتی داشتیم راه می افتادیم با اینکه شب بود می گفتی خاله رویا عینت بده بزنم دیده  و هرچی سعی کردیم عینکت رو درنیاوردی  این هم خونه عمو افشین هست که در حال هنرنمایی و ژست گرفتن برای عکسه    راستی...
26 آذر 1391

جمعه 5/8/91

  سلام گل پسر من دیروز من و تو بابا رامین رفتیم برات کفش زمستونی خریدیم یه جفت کتونی خودت که خیلی دوستشون داشتی و  کلی ذوق کردی از اونجا هم یه سری به خونه مامانی زدیم تا رسیدیم کفشات رو پوشیدی و از پات در نمیاوردی غروب هم که خاله رویا و عمو مظفر اومدن رفتی کفشات رو آوردی و بهشون نشون می دادی و وقتی بهت می گفتن که مبارکه کلی ذوق می کردی و برای ما ناز می کردی خلاصه اینکه تا ما کفشات رو می بردیم بیرون خودت دوباره می رفتی میاوردی تو خونه     الهی قربون اون کفشای نازت برم امیدوارم همیشه قدم  های بزرگ برداری و صحیح و سالم باشی قند عسلم آهان یه اتفاق جالب از اون وقتی که موهات رو کچل کردی ...
26 آذر 1391

گل پسر مامانی در محرم

سلام عزیزکم چطوری پسر مامان خوبی عزیز دلم این روزا سرت حسابی گرم بود و مشغول عزاداری بودی و تا تونستی با بابایی رفتی به قول خودت ایهت (هیئت) و سینه زدی تازه بعضی وقت ها هم تو خونه یه کتاب جلوی خودت می گرفتی  شروع می کردی به خوندن و به بابایی می گفتی بابایی گریه هن (گریه کن) و به بقیه هم می گفتی سینه بزن خاله رویا سینه بزن دیده (دیگه) خودتم هر وقت می خواستی بگی یا حسین دستت رو می بردی بالا و حسابی داد می زدی یا حوتین  (یا حسین) امیدوارم امام حسین همیشه پشت و پناهت باشه و همیشه ازت مواظبت کنه راستی دیشب شام غریبان امام حسین بود تو همرفتی بیرون تا شمع روشن کنی و اصرار داشتی که شمع روشن رو دستت بگیری از اونجایی که باد ب...
26 آذر 1391

لغت نامه ی گل پسری

سلام گل پسری سلام قند عسلی صبح قشنگت بخیر  عزیز دلم الان که دارم برات این پست رو می ذارم هوا حسابی داره برف می باره و همه جا سفید شده  امیدوارم صفحه ی دلت تو یه دونه ی من هم همیشه سفید و پاک بمونه و معصوم  واما چند کلمه جدید دیگه از آقای پوریای گل نیه هن...... گریه کن هاری ندالی..... کاری نداری  ایهت....... هیئت تاتمه.......فاطمه هوهان تو..... قربان تو وقتهای که می خواد دعا کنه اولش الکی از خودش صدا در میاره و آخرش هم میگه بفما(بفرما)  یا اباعبلا..... یا اباعبدالله  و این هم صلوات از نوع قند عسلی     اللهم صلعلی محمد وعجل محمد  تازگی ها هم یاد...
26 آذر 1391

اخر هفته در شمال

هفته گذشته با مامانی و بابایی و خاله سعیده رفته بودیم شمال برای عروسی جای همه خالی خیلی خوش گذشت هوا هم خیلی عالی بود هم بارون بود هم آفتاب هم سرد بود هم گرم. گل پسر ما از اونجایی که خیلی وقته شمال نرفته بود وقتی چشمش به جنگل افتاد ترسید و همه رو مجبور کرد که باید همه شیشه های ماشین رو بکشن بالا تا چیزی نبینه بعد بابایی بهش ماشینا رو نشون داد تا حواسش پرت بشه و از ترسش کم شه خلاصه اینکه همه چیز خوب و عالی بود و خیلی هم به گل پسر خوش گذشت فقط خوابش چون نامنظم و کم شده بود یه کم اذیت می کرد و بهونه می گرفت تو عروسی هم اولش یه کم اذیت کرد ولی بعدش تا صدای موزیک رو شنید مشغول رقصیدن شد و بی خیال ما اینم چندتا عکس از جنگل رفتن گل پسر &n...
15 آبان 1391

سلام

سلام سلام اول ببخشید که خیلی وقته مطلب جدید نفرستادم به خاطر اینکه هفته قبل هفته خیلی شلوغی بود و وقت نشد بعدش هم که چند تا عکس خوشگل و ملوس از گل پسر گرفتم ولی چون رم ریدرم مشکل پیدا کرده و هنوز موفق نشدم درستش کنم عکس جدید نذاشتم گل پسر ما این روزا همچنان به مهد کودک میره و فکر میکنم از شرایط جدیدش هم راضی باشه فقط تنها ایرادش اینه که هر روز صبح وقتی از خواب بیدار میشه میگه« مامان دنیا من مینیام مهد توتت تو برو با بچه ها بازی هن » ولی بعد از غذا خوردن و لباس پوشیدن تقریبا راضی میشه و آماده برای رفتن به کلاس تازه شنبه هم با خاله رویا رفتیم براش خمیر بازی ، چسب ، مقوا و..... برای کاردستی درست کردنش خریدیم . جالب این بود که پو...
15 آبان 1391